تبلیغات
متن ترانه های کریس دی برگ،از نگاهی دیگر - جاده ای به سوی آزادیthe road to freedom

جاده ای به سوی آزادیthe road to freedom

دوشنبه 16 شهریور 1388 01:21 ب.ظ

نویسنده : فری من
ارسال شده در: متن و تفسیر لیریک ،
I feel the wind blowing troyugh my doorway,
it's telling me that the summer's gone,
and the winter waits in shadow,waiting with the storm;
I am old and my bones are weary,
and my son he is all I have,
but he has gone to fight for freedom,leaving with my heart;
all my life,I have loved this land,worked it with my hands,
but can this freedom,send the rain when seed is in the ground,
can this freedom heal the pain and bring my boy back to me again?
oh oh oh...;
I watched them sail from the rocks below me,
'twas like the sea in its endless rage,
many fall on the road to freedom,dying on the stones;
all my life I have loved this land,worked it with my hands,
but can this freedom,send the rain when seed is in the ground,
cand your freedom heal the pain and bring my boy back to me again?
oh oh oh...
late last night,as the world was sleeping,I dreamed my boy,
he was calling out,'cos he was lost in some dark forest,and
snow fas falling down,falling on the ground..Ooh...
این هم از ترانه زیبا و غمناک "جاده ای به سوی آزادی".کریس دی برگ این آهنگ رو در سال 2004 در آلبومی به همین نام منتشر کرد و انگیزه او از سرودن این اثر شروع حمله امریکا به عراق
بوده است.کریس دی برگ این داستان تراژدی را از زبان یک مرد پیر امریکایی نقل می کند که دولت امریکا و بوش،تنها فرزندش را،به نام برقراری آزادی در سراسر جهان،به جنگ در کشور عراق فرستاده.
این مرد پیر امریکایی در جریان داستان متذکر می شود که همیشه عاشق امریکا بوده،با دستان خودش برای سربلندی امریکا کار کرده،اما آیا آینده امریکا و سراسر جهان با ادامه جنگ تامین خواهد شد؟
آیا نام آزادی می تواند برای دانه هایی که در زیر خاک مدفون شدند و نیاز به نیروی انسانی برای بهره وری دارند،باران نازل کند و پرورش دهد؟
آقای بوش،آیا این آزادی تو می تواند دردهای مرا التیام ببخشد و تک فرزند کشته ام را به من برگرداند؟
به راستی که جنگ هیچ گاه نمی تواند آزادی بخش باشد،آزادی برای که؟برای مردگان؟!!!!
ترجمه اثر:
...بادی که را در اطراف در خانه ام می وزد،احساس می کنم.
این باد با من از رفتن زمستان سخن می گوید
و زمستان در پس سایه انتظار می کشد. با طوفان هایش انتظار می کشد
من پیر هستم و استخوان هایم فرتوت و فرسوده،
و پسرم،تنها دارایی من است
اما او به خاطر آزادی به نبرد رفته است،
و قلب مرا با خود به همراه برده.
در تمام عمرم به این سرزمین عاشق بوده ام،با دستانم روی آن کار کردم و رنج کشیدم.
اما آیا این آزادی می تواند باران نازل کند،هنگامیکه بذر در زیر خاک مدفون شده؟
آیا این آزادی می تواند دردهایم را التیام ببخشد؟
و پسرم را دوباره به من برگرداند؟
اوه اوه اوه
آنان را هنگامی که سنگها را در می نوردیند دیدم
مانند دریا با خشم بی پایانش می ماندند
چه بسیار مردمی که در مسیر آزادی به خاک می افتند،بر روی سنگها جان می بازند
تمام عمرم عاشق این سرزمین بوده ام،و با دستانم روی آن کار کردم و رنج کشیدم
اما آیا این آزادی می تواند برای دانه هایی که زیر خاک مدفون شده،باران نازل کند؟
و آیا این آزادی تو می تواند دردهایم را التیام بخشد و پسرم را دوباره به من برگرداند؟
اوه اوه اوه
دیشب،وقتی تمام دنیا در خواب بود
خواب پسرم را دیدم که فریاد می کشید
چون در جنگلی تاریک و ظلمانی گم شده بود
و این برف بود که می بارید،برف روی زمین می بارید...
به امید صلح سبز.ferryman



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -