تبلیغات
متن ترانه های کریس دی برگ،از نگاهی دیگر - داستان"یک دنیا" "one world" story by chris de burgh

داستان"یک دنیا" "one world" story by chris de burgh

سه شنبه 31 شهریور 1388 05:41 ب.ظ

نویسنده : فری من
ارسال شده در: متن و تفسیر لیریک ،

“And what is this place?” said the old man,
stroking his long white beard.
“Planet Earth, sir,” replied the ship’s Captain.
“Well, take me a bit closer, and let’s have a
look. Is it one of mine?”
“Yes sir,” the Captain responded, “but the Evil
One is also trying to stake a claim.”
“How’s he doing?” asked the old man.
“He’s doing pretty well right now,” said the
Captain, nudging the spacecraft a bit closer to
the revolving globe.
“Any evidence of life?” said the old man,
staring at the world through the eyepiece of his
spectroradiatic sensor. The Captain glanced at
his screen, and a printout clattered in the
cabin.
“Yes sir, plant, marine, mammal, everything.
Oh, and human,” he replied.
“Oh no,” groaned the old man, “they always
seem to mess things up!”
The spacecraft drifted closer to the blue, white
and green planet, spinning silently in space.
“I can never understand these humans,” said
the old man after a short pause. “They all look
virtually identical, are born and die the same
way, believe in various entities that noone
has ever proved even exist, and seem to
delight in trying to destroy not only themselves
but also the whole planet, with everything else
on it!”
“I say, leave them at it,” offered the Captain.
“Let them taste the results of their own
stupidity.”
“No,” said the old man drawing a heavy sigh;
“I’m going to have to intervene, try and bang
some sense into them, and make them
understand that this place is their own home –
for all of them, living in the one world!”
So saying, he yawned and said, “I’m tired, I
need my sleep. This one is going to take a lot
of energy and time to put right. I only hope
they listen.”
The spacecraft, with the Captain’s agile
handling, moved closer and closer to the Earth,
then seamlessly merged with the restless
winds that crossed oceans and landmass, till it
touched every part of the globe – the rescue
had begun
همونطور که می دونین،کریس دی برگ،در آلبوم "مرد قصه گو""the storyman" برای آهنگاش یه داستان کوتاه تدوین کرده،در واقع هر ترانه این آلبوم قسمتی از این داستان ها هستن
و خیلی دوست داشتم که این داستان ها رو براتون ترجمه کنم
خوشبختانه این فرصت نصیبم شد تا این کارو بکنم و اینجوری شما دوستان،هر چه بیشتر با جهان بینی کریس دی برگ آشنا می شین.
..."و اینجا کجاست؟"پیر مرد این را گفت
در حالی که بر روی ریش دراز سپیدش دست می کشید
"سیاره زمین،آقا"کاپتان سفینه این را گفت
"خوبه!یکم منو جلوتر ببر و اجازه بده یه نگاهی بندازم،آیا این یکی از داشته های منه؟!"
"بله آقا"کاپتان جواب می دهد"ولی یک مرد شرور قصد داره اونو بدست بیاره و ادعاش رو داره"
"چگونه این کارو انجام می ده؟"پیرمرد این را می پرسد
"اون همین الانم کارشو خیلی خوب انجام می ده!"کاپتان این را گفت،در حالی که سفینه فضایی را اندکی به زمین در حال چرخش نزدیک کرده بود
"آیا نشانه هایی از حیات وجود داره؟"پیر مرد این را گفت،در حالی که از دوربین های سنسور اسپکترورادیات به زمین خیره شده بود.
کاپتان به وضعیت او یک نگاهی کرد،و صدای دستگاه چاپ به گوش می رسید(کاپتان در حال آنالیز سیاره زمین بود)
"بله آقا!گیاه،دریازیان،پستانداران،همه چیز.اوه،و انسان"او پاسخ می دهد
"اوه،نه!!"پیرمرد با حالت ناله فریاد می زند!،"اینطور به نظر می رسه که اونا همه چیز رو آلوده و خراب می کنن!"
سفینه فضایی با جریانی آهسته به سیاره آبی،سفید و سبز نزدیک می شود،در حالی که بی صدا در فضا می چرخد
"من هیچ وقت نمی تونم انسان ها رو درک کنم!!"پیرمرد بعد از اندکی توقف می گوید."اونا واقعا مثل همن،یکجور به دنیا میان و میمیرن،به نهادهای گوناگونی اعتقاد دارند
که هیچ وقت اثبات نشدن،حتی اگه وجود داشته باشن!و انگار لذت می برن از اینکه خودشون رو نابود کنن،و نه تنها خودشون،بلکه کل سیاره رو،و همه چیزایی که تو این سیاره هست!!"
"من می گم که بهتره اونارو تو این سیاره تنها رها کنی!"کاپتان پیشنهاد می دهد
"اجازه بده که طعم تلخ نتایج حماقتاشونو بچشن"
"نه"پیرمرد گفت در حالی که آه عمیقی کشید
"من می رم که مداخله کنم،و بعضی احساسات رو برای او فریاد می زنم!و به اونا گوشزد می کنم که  این مکان،خونه ی خود اوناست،برای همه آن ها،که همگی در یک کره زندگی می کنند!"
و در حال صحبت کردن،او خمیازه کشید و گفت:"من خستم،نیاز به خواب دارم،این یکی خیلی انرژی و زمان می بره تا درست بشه!فقط امیدوارم گوش کنن!"
و سفینه فضایی، با چابکی کنترل کاپتان،هر چه بیشتر به زمین نزدیک شد،سپس یکپارچه با بادهای بی قراری که با زمین و اقیانوس ها پیوند داشتند،ادغام شد،تا جایی که همه قسمت های کره زمین را لمس کرد.
رهایی شروع شده بود...
بله،و شاید پیرمرد این داستان،وجود خدا باشه،و به راستی ما انسان ها چقدر طغیانگر و سرکشیم که همه منابع کره زمین را برای خود می خواهیم،حتی اگر به خودمان هم آسیب بزند!!!
به امید اینکه روزی به مدینه فاضله ای که خواست کریس دی برگ و مطمئنا همه ما انسان هاست،نائل شویم.انشاالله.


کلیه ترجمه ها شخصا توسط من(ferryman)،انجام شده و کپی برداری از آن تنها با درج نام وبلاگ بلامانع است.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -