تبلیغات
متن ترانه های کریس دی برگ،از نگاهی دیگر - خاطراتی با کریس دی برگ...مرد احساسات

خاطراتی با کریس دی برگ...مرد احساسات

شنبه 4 مهر 1388 11:35 ب.ظ

نویسنده : فری من
ارسال شده در: بیوگرافی،مصاحبه ها و افتخارات ،

راستش وقتی این پست رو در سایت کلوب خوندم،خیلی منو تحت تاثیر قرار داد و تصمیم گرفتم اونو با اجازه نویسندش در وبلاگ خودم قرار بدم

خیلی از هواداران کریس،سالها و شاید دهه ها با موسیقی کریس انس گرفتند و هر ترانه معرف یک خاطره برای اوناست.

یک خاطره مربوط به  کنسرتهای کریس دی برگ در تابستان 2007

 

Hallo everyone
I think I have to tell you something about me, my husband Marius and Chris de
Burgh. My name is Silke, I`m 36 years old and my husband died six month ago.

In 1989 I contact Marius for the first time through the Londoner CdeB-Fan-Club.
After a meeting with him we´ve fallen in love. In 1997 we married and one of the
songs in the church was "In a country churchyard". My Gospel choir has been
singing this song and everyone clapped their hands in the church. We`ve enjoyed
together about 30 CdeB concerts in Germany and Ireland and have some small-talks
with Chris in the hotels. In 2001 our son Finn-Lukas was born and when he was
four years old he has been to his first CdeB Open-Air. Oh,no, sooner he has been
in the Phantasialand. I don`t know when it was but he has been in the baby
buggy.

Now life has changed. Suddenly Marius( he was on the list) died in the age of
39. My son and I can`t believe it yet. But we have good friends, God on our
side, our memories and the music of the man who brought us togehter 17 years
ago. And now I have to tell you something to my great astonishment, too. In
December 2006 on the trip to the CdeB-concert in Düsseldorf we´ve heard "Spirit"
in our car. I`ve said to Marius that I want this song on my funeral and Marius
said:"Me, too!" Nobody knew at this moment that this would happen one month
later! When "Spirit" was played in the church by the funeral 400 people were
crying.

When Chris heard that Marius died (thank you Astrid!) he called me on the
phone. He was very kind and invited me to the concert in Mainz where I should
meet him backstage. I told him on the phone that one day after my husband died
three tickets for the concert in Mainz which Marius did order were lying in our
letter-box. Chris was speechless at this moment.

The meeting before the concert began was emotional and the concert, too. It was
the first concert without my husband and my feelings runs up and down! Now there
are two concerts where I will be. Bad Nauheim and Gymnich. The concert in Bad
Nauheim that is not far away to my hometown will be on our tenth wedding day. I
know that this will be a hard trial for me! But I have to go there because
Marius will be very close to me on this evening.

 

 

سلام به همگی

گمانم  می خوام داستانی رو درباره خودم ، همسرم و کریس دی برگ براتون تعریف کنم.

اسم من Silke هست.36 سال دارم  و همسرم ماریوس 6 ماه پیش در گذشت.

در سال 1989 برای اولین بار با همسرم در کلوب کریس دی برگ آشنا شدم.پس از ملاقاتی  عاشق یکدیگر شدیم.در 1997 ازدواج کردیم و یکی از آهنگهای مراسم ازدواجمان  In a country churchyard  بود.گروه کر این آهنگ را اجرا می کرد و حضارتشویق می کردند.ما از حدود 30 کنسرت کریس در آلمان و ایرلند  لذت بردیم و گاه صحبتهای کوتاهی با کریس دی برگ دربرخی هتلها داشتیم.در سال 2001 پسرمان متولد شد و زمانی که 4 سال داشت در اولین کنسرت کریس دی برگ در یک مکان باز شرکت کرد.

 

اکنون زندگی تغییر کرده. ماریوس ناگهان درسن 39 سالگی در گذشت.من و فرزندم نمی توانستیم این امر را باور کنیم.اما ما دوستان خوبی داریم.خدا با ماست.خاطراتمان و موزیک مردی که ما را 17 سال پیش بهم پیوند داد.اما حالا چیز جالبی رو می خوام براتون تعریف  کنم.در دسامبر 2006 در سفرمان به یکی از کنسرتهای کریس دی برگ درDüsseldorf  ما آهنگ Spirit  کریس دی برگ رو در ماشینمون شنیدیم.من به ماریوس گفتم من این آهنگ رو در مراسم تدفینم می خوام و ماریوس گفت من هم همچنین.هیچکس در اون زمان نمی دونست که این امر یک ماه دیگر اتفاق میفته و وقتی آهنگ روح  در مراسم تدفین طنین انداز شد 400 نفر می گریستند.

وقتی که کریس دی برگ شنید که ماریوس درگذشت بمن زنگ زد.او بسیار مهربان بود و مرا به کنسرت Mainz دعوت کرد جایی که می توانستم او را ملاقات کنم.من در تلفن به او گفتم یکروز بعد از اینکه همسرم  فوت کرد 3 بلیط کنسرتMainz کریس دی برگ که ماریوس سفارش داده بود در کشوی نامه هایمان بود.کریس دی برگ در این لحظات حرف نمی زد.

ملاقاتمان قبل از کنسرت زیبا بود و خود کنسرت هم همچنین.این اولین کنسرت من بدون حضور همسرم بود و احساسم در قلیان بود.اکنون 2 کنسرت دیگر مانده که باید به آنجا بروم Nauheim و Gymnich .شهر Nauheim  خیلی از شهر مادریم که محل دهمین سالگرد ازدواجمان بود دور نیست.من می دانم که این امتحان سختی برای من خواهد بود اما من به آنجا می روم چرا که ماریوس در آنجا  بسیار نزدیک بمن خواهد بود.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -